نامردی دنیا

تنها

زمانی که کودکی می خندد،باور دارد که تمام دنیا در حال خندیدن است،

و زمانی که یک انسان ناتوان را، خستگی از پا در می آورد،

گمان می برد که خستگی، سراسر جهان را از پای در آورده است.

چرا نا امیدان دوست دارند که نا امیدی شان را لجوجانه تبلیغ کنند؟

من هرگز نمی گم در هیچ لحظه یی از این سفر دشوار،

گرفتار نا امیدی نباید شد.

من می گم: به امید باز گردیم...قبل از آنکه نا امیدی، نابودمان کند".

به فرموده زنده یاد نادر ابراهیمی...به امید باز می گردم.

قبل از اینکه نا امیدی نابودم کند.

و اینگونه بود که تصمیم گرفتیم...آدم شویم....

آدم می شویم.آن هم آدمی که روزی سه تا قرص نخوره ...

آدمی که با چند حرکت سریع و شنا کردن، عضلاتش نگیره...

آدمی که تا صداش بالا رفت قلبش تند تند نزنه...

 آدمی که با دیدن زیبایی های طبیعت، قلبش به تپش نیفته!

( نه این یکی رو فعلا قول نمی دم...

من که نمی تونم همه کار ها رو با هم انجام بدم).

آدم می شویم...

 

چرا فرار؟چرا چتر؟

تنها آدم های آهنی ...

در باران زنگ می زنند

+نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن ۱۳۹۰ساعت23:37توسط khatereh | |

و به ياد مي آورم روزي را که با چشماني اشک بار به تو خيره شدم درحاليکه تو به زمين نگاه مي کردي و من نيز به زمين خيره شدم و اشکهايم را که روي زمين ريخت ، تو اشکهايم را ديدي !

 

به ياد مي آورم زماني را که مادرم مي گفت اگر عاشق کسي شدي به چشمهايش نگاه کن تا تو را هميشه به ياد داشته باشد ! من نيز يک بار فقط يک بار آنچنان به چشمانت خيره شدم ... نمي دانم يادت هست يا نه ؟

 

باز هم يادم مي آيد روزي را که با هم زير باران راه مي رفتيم و تو از صورت خيس من خنده ات گرفته بود ، همان روز چشمهاي خندان بارانيت را در ذهنم ثبت کردم و همان شد که هرگز نتوانستم تو را فراموش کنم !

 

وآخرين نگاهت را ! همان روزي که با دستت روي ديوار يک خط راست کشيدي و گفتي اين خط مستقيم تو هستي و بعد در کنار همان خط مستقيم ، خطي کج و معوج کشيدي و گفتي اين خط کج و معوج هم من هستم و زدي زير خنده ! وقتي خنديدي نگاهت ترسي را به وجودم انداخت که آن ترس را با لبخند پوشاندي وقتي که چشمانت تنگ شد!

 

و رسيد روزي که به زمين خيره شده بودي و مرا نگاه نمي کردي ... وقتي اشکهايم را که روي زمين مي ريخت ديدي بلند شدي و به سرعت از من دور شدي ! نگاه آخر را از من دريغ کردي ! دريغ کردي ! به همين سادگي ! سادگي !....


+نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن ۱۳۹۰ساعت23:27توسط khatereh | |

گاهی دلم میخواد خودم رو بغل کنم

ببرمش روی تخت بخوابونمش

ملافه رو بکشم روش

دست ببرم لای موهاش و نوازشش کنم

حتی براش لالایی بخونم

وسط گریه هاش بگم غصه نخور خودم جان

درست میشه...درست میشه...

اگر هم نشد به جهنم!...

تموم میشه...بالاخره تموم میشه...
 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن ۱۳۹۰ساعت17:57توسط khatereh | |

نفس کشیدن سخته

تو رو ندیدن سخته

تو پیچ و تاب عاشقی

به تو رسیدن سخته

منو به غمم سپردی

همه آرزومو بردی

همه جا اسمتو بردم

یه بار اسممو نبردی

واسه شب زمستون

همه هیزمو سوزوندی

واسه پنجره کور

توی خونمون نموندی...

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن ۱۳۹۰ساعت15:27توسط khatereh | |

خیلی سخته آدم با تنهاییش بتونه کنار بیاد 

و خیلی بده ببینی کسی که تمام عشق و شورش در میان جمع بودن بود الان از جمع فرار میکنه

شاید واسه بعضیا این عمل وحشتناک باشه و برخی هم عاشق این زندگی باشن

ولی واسه کسی که دلتنگی تمام وجودش رو گرفته شاید محیط خوبی باشه

یک آرزو زمانی به واقعیت تبدیل میشه که اونو بدست بیاری یا بهش برسی

ولی شاید رسیدن بهش  ، رسیدن به آرزو نباشه

اگه بعد از رسیدن به آرزو اونو از دست بدین چی؟

این که نشد آرزو!  پس همه آرزو ها همونطور که میان میتونن همونجوری برن

چقدر جالب !  باز تو می مونی و آرزویی که تو دلت هست 

همه چیز تو این دنیای لعنتی داره می چرخه. از کهکشان ها و سیاره ها و .. تا زندگی و هستی

وحتی سر من !

خیلی سخته آدم حرف های زیادی داشته باشه و گوش شنوایی نباشه تا بهشون گوش بده

زیاد نگران نباشید چون همیشه خدا هست که به حرفاتون گوش بده

خوب یه عده با این حرف مخالفن و یه عده هم موافق

باز هم همدم تنهایی هست

مثلا من امشب حرف هامو به گل گلدون روی میزم میزنم

خیلی خوب به حرفام گوش میده

این هفته هفته بدی بود واسه من البته هفته بعد بسیار بدتر خواهد بود

دلیلش رو بهتون میگم . فعلا گوش کنید:

 

تنها با گلها ، گویم غمها را 

چه کسی داند ، ز غم هستی ، چه به دل دارم

به چه کس گویم ، شده روز من ، چو شب تارم

نه کسی آید ، نه کسی خواند 

                                              ز نگاهم ، هرگز راز من

بشنو امشب ، غم پنهانم 

                                        که سخنها گوید ، ساز من

تو ندانی تنها ، همه شب با گلها 

                                             سخن دل را میگویم من 

چو نسیمی آرام ، که وزد بر بستان 

                                             همه گلها را میبویم من

چون ابری سرگردان

میگرید چشم من در تنهایی

ای روز شادیها کی باز آیی

امشب حال مرا تو نمیدانی

از چشمم غم دل تو نمیخوانی


مقیاس اندازه گیری فاصله ، متر نیست ، اشتیاقه ، مشتاق که باشی حتی یک قدم هم  فاصله ای دوره .


تنها با گلها  ، گویم غمها را

چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم

به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم

+نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن ۱۳۹۰ساعت14:33توسط khatereh | |